تبليغاتX
لحظه ی دیدار
عشق صدای فاصله هاست" صدای فاصله هایی که غرق ابهامند"
با یاد خدا  

مداد رنگی هامو برمیدارم تا نقاشی بکشم ولی نمیدونم چی بکشم!!باید فکر کنم.نه نه نیازی نیست انگار انگشتهای من برای این کار نیازی نداره که از مغز فرمان بگیره!!یه بادبادک خوشگل میکشم از همونایی که همیشه درست میکردم..کلی روزنامه جمع میکردم با یه چسب و... 

چه باد خنکی جون میده امروز برم با بادبادکم بازی کنم یه زیلو پهن میکنم توی حیاط کوچیک خونمون کنار باغچه ی کوچیکمون که پر از گل های زر اوشان (شب بو).همون گلهایی که وقتی شب ها کنارش میشینم با بوی خوشش توی رویاهام میرم خب حالا میشینم زیر آسمون آبی..ابرها رو میبینی اون ابر رو می بینی چقدر شبیه اون بره کوچیک و بازیگوشه وای خدا جونم حالا دو تا شد اون یکی هم شبیه خرگوشیه!! و اون یکی دیگه..خب حالا با دست های کوچیکم دارم کاغذ رو برمیدارم تا اولین بادبادک زندگیمو درست کنم کسی نیست کمکم کنه ولی من میتونم فقط باید فکر کنم بادبادکی که فائزه و بچه ها درست میکردن چه شکلی بود به شکل لوزی و..آهان یادم اومد...برم بیرون..هیچکس نیست ..خب چه بادی میاد یهو شروع میکنم به دویدن..باد موهامو جلوی صورتم انداخته..من فقط و فقط به آسمون نگاه میکنم در حالی که با صدای بلند میخندم و شادی میکنم وای خداجونم خوش به حال بادبادکم الان 1متر نه2متر نه 3 متر نه نه خیلی بیشتر تو آسمونه یعنی به شما نزدیکه..خوش به حالش..آهای بادبادک من از اینجا برای خدا جونم دست تکون میدم بهش بگو بگو خیلی دوستت دارم...گنجیشک های کوچولو هم تو آسمونن..آهای گنجیشک ها!! دیدید بادبادکمو درست کردم حالا بادبادک من خیلی بالاتر از شماست.الان من دارم با بادبادکم پرواز میکنم میبینید من خیلی از شما به خدا نزدیکترم! باد شدیدتر میشه بادبادک خوشگلمو پایین میارم ولی انگار دوست نداره پایین بیاد ولی اون هم باید بیاد پایین مثل من!میارمش پاین محکم بغلش میکنم..گوشمو میذارم روی بادبادک تا پیغامی که خدا بهش داده گوش کنم یهو روی صورتم یه قطره میچکه و چند لحظه بعد یکی دیگه..به آسمون نگاه میکنم میبینم داره از آسمون یکی یکی قطره های بارون پایین میاد..خوشحال و راضی از اینکه خدا پیغامشو داده شروع میکنم به دویدن..میچرخمو میچرخم ..یه لحظه توقف میکنم زبونمو بیرون میارم تا قطره ای بارون روی اون بیفته..آخه فائزه و بچه ها میگن هر وقت بارون بیاد اگه یه قطره از اونو بخوری به آرزوت میرسی..اینقدر همون جا موندم و با چشمهایی که کم کم داشت خیس میشد به آسمون نگاه کردم تا خدا یه کاری کنه و یه قطرش روی زبونم بیفته..یهو یه قطره میاد و تو این لحظه است که من با صدای بلند میگم هوراااا..به آرزوم رسیدم خدا نگام کرد و قطره ای از لطف و رحمتش رو به من هدیه داد 
   
دو روز پیش مثل روزهای کودکی ام به آسمون نگاه میکردم و دوست داشتم بارون بیاد!!! اما نیومد...واما دل بدجوری ابری بود و هوای گریستن داشت... چند روز پیش بالاخره بارون اومد!!بارونی که فقط من تونستم ببینمش و خدا بار دیگر قطره ای از لطف و رحمت بی پایانش را به من هدیه داد.. 
...یه چیزی رو بگم ممکنه توی این مدت خیلی سرم شلوغ بشه ولی این برای همیشه نیست و من به نوشتن همچنان ادامه میدم چون اینجا رو خیلی دوست دارم...
پ.ن)بهترین جمله ای که توی یه وبلاگ خوندم ""در خود نگاه می کنم تا ببینم خطا کجاست 

با قدری تامل و قدری سکوت ، در میابم : آنجا که خالی از خداست ، خطاست...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 15:2  توسط doctor ati  | 

یک

دو 

پنج! 

سلاممممممممممممم 

اصل حالتون چطوره؟ 

خوبین؟خوش میگذره؟ 

من دیروز از مشهد برگشتم جای شما خالی..خیلی خوش گذشت...یه سفر ده روزه بود..ای کاش بیشتر طول میکشید ولی خب خیلی کار داشتم...به همین دلیل با خانواده ی گرام!!! تصمیم گرفتیم زود برگردیم..همه ی قسمت هاش خوب بود داشتم فکر میکردم ایول امسال حادثه ی بدی تو جاده ندیدیم و فقط یکی بود ولی یه چند لحظه بعد نظرم عوض شد حالا باز جای شکرش باقی بود که ماشین ها داغون شده بود ولی خودشون زیاد حالشون بد نبود و فقط چند تا زخم سطحی بود..آخریش رو رفتیم کمک ..در ماشین باز نمیشد بنده خدا همون جا مونده بود ..ولی اون هم به خیر گذشت خدا رو شکر...ای کاش مردم اینقدر تو کارهاشون عجله نکنند آخه برای 3 یا4کیلومتر... !
داشتم از سفر میگفتم قبل از مشهد جاهای دیگه رفته بودیم برای همین چند روز تو راه بودیم وقتی رسیدیم مشهد غروب بود وای سفر با ماشین خیلی خوبه ولی خیلی خسته میشی..حالا قبلش کلی با خودم گفتم که وقتی رسیدم میرم میخوابم ولی خوابم نمیومد !رفتم کنار یخچال لااقل اونجا استراحت کنم!!!شب با شمردن هزارتا گوسفند وستاره !!بالاخره خوابم گرفت.صبح هم که رفتیم حرم..ظهر که می شد هوا خیلی گرم می شد.من و گرما هم همچین رابطه ی خوبی نداریم یه جوری که من تابستون فقط شب ها راحتم!خلاصه هوا گرممممم منم حساسسس!!وای من هر بار که وارد حرم میشم یه احساس خیلی خوب دارم وقتی رو به روی ضریح میرم سعی میکنم یه چیزی بگم ولی هر بار فقط و فقط نگاه میکنم البته فقط روبه روش!چون هیچوقت نمیشه نزدیک بری.. چه خوب میشد که مردم رعایت حال هم و میکردن آروم میرفتند!همه جا به نوبت!راستشو بخواین امسال یه چیزی ازامام رضا خواستم که فکر نمیکنم تا اون موقع کسی همچین چیزی خواسته باشه!!اولش خیلی برام سخت بود آدم هر وقت اونجا میره وقتی بعضیا رو میبینه چجوری ناله میکنن غم خودشو فراموش میکنه..هر وقت یه دختر بچه کوچیک رو می دیدم که چجوری با صدای بلند گریه میکنه با خودم فکر میکردم بچه ای به این کوچیکی که هنوز خیلی پاک و معصوم مگه چه غمی تو دلشه که اینجوری گریه میکنه...اون روز با بابا رفته بودم برای همین خیلی زود برگشتم رفتم کنار پنجره فولاد منتظر موندم..دو تا پسر جوون با یه دختر کوچولو ایستاده بودن و به یه زن که اونجا بود میخندیدن (نگم به خاطر چی بهتره!یادآوری اون موضوع ناراحتم میکنه..)یکیشون میگفت حالا واقعا شفا میده!یهو یادم اومد عید سال پیش که رفته بودیم بیرون زن داییم داشت برای مامانم تعریف میکرد یکی از آشناهاشون یه توموربدخیم داره و دیگه داره می میره..همه گفتیم خدا شفاش بده!ولی اون وضعیت که دیگه نه حرف می زد نه حرکت..چند ماه بعد شنیدم میگفتن حالا که داره میمیره اونو برای آخرین بار ببرن حرم امام رضا باورتون میشه اون الان سالمه و کنار تنها دخترش و همسرش زندگی میکنه؟ 
بعد از چند لحظه بابا اومد .با هم برگشتیم بابا کیفمو گرفته بود منم با اون چادر رنگی و قرمزی صورتم خیلی باحال شده بودم..وای چی میشد هوا بارونی میشد به جای آفتابی!!یه گوشه ایستادم بابا برام آب اورد اومد کنارم لیوان آب رو بهم داد و گفت جوجه ماشینی رو ببین!!(توضیح:بچه که بودیم یه آقاهه چند تا جوجه رنگی با ماشینش میورد توی محله ما برای فروش!دیگه هر وقت میومد بچه ها میگفتن جوجه های ماشینی ...آقا اومد)حالا منم داشتم اطرافم و نگاه میکردم با خودم گفتم اینجا که نمیشه جوجه رنگی بیارن!!به بابام نگاه کردم داشت بهم میخندید(دست شما درد نکنه بابا جون)منو میگفتند!!خلاصه خیلی جاهای دیگه رفتیم که اگه بخوام بنویسم سفرنامه میشه!!وای خیلی کار دارم!!کلی کتاب! اون یکی کار!اون یکی دیگه!دیگه دیگه وقت ویزیت دکتر جانم!! متخصص پوست برای اون چند روز آفتاب..!! 
نکات پست قبل"" 
1.من با کسی مشکل نداشتم و ندارم و اون پست رو به منظور خاصص!!ننوشتم  
2.من نخواستم نصیحت کنم دیدید که مخاطبش هم خودم بودم که کسی ناراحت نشه (همش میگفتم آتیییییی!!) 
3.آدم ممکن الخطاست من خودم رو بهتر و عاقلتر از کسی نمیدونم!! 

4.نوشتن ؟ترس؟!!!!! 

نکات این پست: 

1.شاید از این به بعد نتونستم بهتون زود به زود سر بزنم به جون خودم خیلی کار دارم و نیاز شدید به استراحت که فکر کنم این استراحته بره برای سال های آتی !!.ولی هستم... 
2.توی اتاقم پر از کتابه نمیتونم خارج بشم از اتاق با اجازتون برم مرتبشون کنم..ببخشید این پست خیلی طولانی شد 
3.کسی متوجه شد من امروز دلم گرفته؟!!!!!! 
 بعدا نوشت:خوب شدم !
فعلا..


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 19:15  توسط doctor ati  | 

سلام 

الان که دارم مینویسم کلی چیزهای مختلف میاد تو ذهنم خب همون طور که میدونید یه مدت نبودم و حرف برای گفتن زیاد دارم 

ولی امروز پشیمون شدم از اینکه حرف از این مدت که نبودم بزنم..میون این همه حرفهایی که به ذهنم میاد مهمترینش رو انتخاب میکنم اگه طولانی اگه خوب اگه بد شروع میکنم به نوشتن.این بار مینویسم به عقب برنمیگردم برای خوندن دوباره ی پستم! میخوام همه رو اصلا هر چی به ذهنم میاد بنویسم .نمیدونم شما چرا تو وبلاگتون مینویسید هر کسی میتونه توی وبلاگش هر چی رو که دوست داره بنویسه میخواد شعر باشه میخواد خاطراتش باشه...تا حالا فکر کردید چرا مینویسید؟ ؟من چرا توی وبلاگم مینویسم؟!من چرا توی قسمت نظرات نظر میدم!!داشتم با خودم فکر میکردم توی این دنیای مجازی احساسات من و تو هم مجازی؟!!!واقعی نیست؟غیر حقیقی؟؟؟معلومه که واقعیه..!

آتی !! تو وقتی ناراحتی وقتی دلت میگیره وقتی خوشحالی وقتی عصبانی حقه اینو داری که توی وبلاگت اینا رو بنویسی؟ خب بعضیا میگن آدمه دیگه احساس داره !چرا ننویسه؟بعضیا میگن نه!حال خوب ما رو بد میکنه !بعضیا میگن بیخیال!مال خودشه هر چی دوست داره بنویسه!!!حالا اگه خوشحالیشو بنویسه یا میگه ایول حالمون رو خوب کرد یا میگه دل خوش سیری چند؟یا...  
وقی این همه فکر میکنم این همه جواب مختلف میشنوم!با خودم میگم چقدر فکر آدما با هم میتونه متفاوت باشه...ولی ته تهش همه احساس دارن ...وقتی خوب به حرفاشون گوش میکنم میبینم همشون حق دارن..!!البته اولش وقتی جمله هاشونو میخوندم اونی که حرفاش خیلی قشنگ بود اونی که حرفی زد که من من من دوست داشتم و اونی که بچه یک ساله از روی حرفاش میفهمه آدم خوبیه اون اون قبوله..!!ولی اونی که گفت حال خوبمو بد کردی با نوشته ات !بدترین آدم روی زمینه چرا؟چون یه چیزی گفت که من نپسندیدم حرفی زد که من دوست نداشتم..!!وایسا ببینم آتی اگه عقیدت اینه پس چرا من اونجایی که پرسیده شد احساسات حتی اینجا توی نت هم میتونه واقعی باشه؟!شما مخالفت نکردی!گفتی من آدمم احساس دارم حتی اینجا!!خب حالش بد شد دیگه!!هر کسی یه جوریه!خب پس میگین من مسئولم!باید مواظب حال شما باشم!!قبول!من قول میدم سعی کنم یه جوری بنویسم که شما از حال خوب به حال بد نرین!ولی شما هم مسئولی؟!!خب منم آدمم!ممکن با دیدن نظرت از حال خوب به حال بد برم!!پس آتی مواظب باش که همیشه صادقانه حرف بزنی واگه ناراحت شدی از حرفی که تو وبلاگشون گفتن زود قضاوت نکن! نظرتو بگو!ولی محترمانه مطرح کن ! امام علی (ع)می فرماید:با مردم زیبا سخن بگویید تا سخنان زیبا بشنوید..

بعضی وقتها با زیبایی کلامت باعث میشی طرف مقابلت رو متوجه اشتباهش کنی ولی وای به اون روزی که با تکبر و نخوت حرف بزنی معلومه که اوضاع بدتر میشه...ولی انتظار نداشته باشه همه حرفتو قبول کنن!و همیشه حرف تو درست باشه !شاید عقیده تو اشتباه است پس من وقتی جایی خلافشو دیدم به جای اینکه فریادم به آسمون بلند شه فکر میکنم... 

پ.ن1:این سخن امام علی رو خیلی دوست دارم میخواستم بیشتر بنویسم ولی دیدم تموم این حرفها قبلا توی این جمله خلاصه شدن..اون هم به زیباترین شکل 
پ.ن2:ممنون که بعد از یک سال دوباره اومدین بهم سر زدین خوشحال شدم.. 

فعلا. حق نگهدارتون 



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 16:43  توسط doctor ati  | 

با یاد خدا

سلام سلام سلام 

خوبین؟ 

من(آتی) دوباره برگشتم.. 

ببخشید که هنوز نتونستم به بعضی وبلاگ های شما دوستان عزیز سر بزنم..آخه دارم همشون رو با دقت میخونم..  
خداییش حال و هوای بعضی وبلاگ ها تغییر کرده خوب که بودن خوبتر هم شدن..مخصوصا بعضی وب ها که منتظر خبرای خوبی براشون بودم ونمیدونید من اونا رو با چه اشتیاقی میخوندم و ازاینکه به آرزوشون رسیدن چقدر خوشحال شدم خواستم اسم چند تا وب رو بگم که خوندم چون خبرای خوبی تو وبشون بود ولی چون زیاد بودن ترسیدم یادم بره همه رو بنویسم پس اینجوری مینویسم "
من به همه شما دوستان عزیز از صمیم قلب تبریک میگم.امیدوارم همه ی دوستای گلم به آرزوهاشون برسن و دلشون شاد و لبشون خندون باشه... 
و اما بعضی دوستای عزیز ناراحت شده بودن از اینکه چرا بی خبر رفتم...!هم من و هم دوستم توی پستهایی که گذاشته بودیم (پست برمیگردم و آتی + شب قدر)این مطلب رو که من برای مدتی نیستم گذاشته بودیم وحتی برای بعضی وبلاگ ها کامنت گذاشته بودم وگفته بودم که نیستم ولی بالاخره برمیگردم .. و اما مسئله ای که باید از همه ی شما عذر خواهی کنم :من بیشتر وقتها خونه نبودم به شهر دیگه ای رفته بودم و اصلا دسترسی به اینترنت نداشتم..ولی من با اینکه کلی کار داشتم برای اول و پانزدهم هر ماه پست مینوشتم.. همه ی نوشته ها الان هست همه رو به سختی به دست دوستم رسوندم چون قرار بود دوستم بنویسه ولی 2ماه بعد دوستم برای کاری به شهر دیگه ای رفت (قبلش نه من خبر داشتم نه خودش)این شد که هر دوی ما به اینترنت دسترشی نداشتیم...البته اینو چند ماه بعد فهمیدم که دوست خوبم دیگه نوشته هایی که براش گذاشتم نمیذاره.. به هر حال من ازش خیلی ممنون.خیلی برام عزیزه.اون هم کلی سرش شلوغ شده بود درکش میکنم.
ببخشید توی این پست باید اینارو میگفتم آخه خودمم ناراحت بودم که چرا بدقولی کردم.. 
از امروز خودم هستم این پست رو فقط برای عذرخواهی و اینکه اطلاع بدم دوباره برگشتم گذاشتم حالا کلی حرف دارم برای گفتن 
فعلا حق نگهدارتون.  
دکتر علی شریعتی :

خدایا کفر نمی‌گویم، 

پریشانم 

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! 

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. 

خداوندا! 

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی 

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای ‌تکه نانی 

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ 

و شب آهسته و خسته 

تهی‌ دست و زبان بسته 

به سوی ‌خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی 

نمی‌گویی؟! 

خداوندا! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف‌تر 

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ 

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی 

نمی‌گویی؟! 

خداوندا! 

اگر روزی‌ بشر گردی‌ 

ز حال بندگانت با خبر گردی‌ 

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. 

خداوندا تو مسئولی. 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن 

در این دنیا چه دشوار است، 

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 14:48  توسط doctor ati  | 

سلام
خوبین؟
این شما و این هم پست جدید آتی"


.داشتیم توی خیابون با دوستم راه میرفتم که یه فرد به اصطلاح نیازمند اومد سر راهمون و شروع کرد به حرف

زدن:خانم جون مادرت من مریضم نیاز به دارو دارم ولی پول ندارم که دارو بخرم یه کمکی بکن.من:آقا شما توی این

یه سال برای بار هزارم که اینو به من میگین یعنی توی این یه سال هنوز پول این یه نسخه رو نتونستی جمع

کنی!!فرد نیازمند:خب من چیکار کنم هر ماه دکتر یه نسخه جدید مینویسه!!گفتم نسخه رو بده به من تا برم

داروهاتو بگیرم.گفت:نه شما به زحمت میفتی شما پولش رو بده من خودم میرم میگیرم. یهو صدای مبایل اومد فکر

 کردم مال دوستمه ولی وقتی اونم به من نگاه کرد فهمیدم بله این صدای مبایل فرد نیازمند!!ما که هاج و واج

مونده بودیم و بهش نگاه میکردیم .یه نگاه بهمون کرد گفت:بابا نخواستیم شما که از من نیازمندترین و رفت.


چند روز بعد که منو بابام تو خیابون منتظر مامانم بودیم که از داروخانه بیاد.یه نفر رو دیدم که جلوی یه خونه ی بزرگ

 و یه مغازه ایستاده.بله این شخص کسی نبود جز فرد نیازمند.بعدها فهمیدم اون خونه و اون مغازه مال اون فرد به

 اصطلاح نیازمند!!!خیلی ناراحت شدم نه به خاطر اون پول هایی که توی اون یه سال بهش میدادم به خاطر این

ناراحت شدم که این آدم ها باعث میشن کسانی که قصد کمک به افراد نیازمند رو دارن با دیدن اونا فکر کنن که

 اونا هم دروغ میگن و بهشون کمک نکنن.

*************************

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

ندانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که ازخاک گلویم سوتکی سازند

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوی

و او یکریزه پی در پی

دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 11:57  توسط doctor ati  | 

1.سال اول دبیرستان بودم .یه دبیر داشتیم خانم(ع)خیلی باحال!خیلی مهربون !(صفت معکوس)خلاصه خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!!داشتم با دوستم می حرفیدم که یهو یکی از دوستام اومد تو. شده بود مثل لبو!!گفتم چی شده؟گفت همین الان داشتم درمورد جنیفر(خانم ع) با سال دومی ها حرف میزدم و کلی مسخرش کردم که یکی از اونا گفت:داری درمورد زن داییم حرف میزنی بی..کلی به دوستم خندیدم گفتم تا تو باشی و دفعه دیگه غیبت کسی رو نکنی.زنگ خورد و من با دختری که تازه باهاش آشنا شده بودم رفتیم خونه.در بین راه بهش گفتم راستی ما یه دبیر داریم بهش میگیم جنیفر .قیافش رو دیدی عقده ای یه 25%به آدم نمیده. لهجه ی مسخرش رو که دیگه نگو!!دختره یهو قرمز شد گفتم چیه؟گفت :زن داییم رو میگی!!!


2.اینو میخواستم بنویسم دیدم زشته(حیف شد این خیلی خنده دار)


3. 5ساله بودم رفتم دکتر.دکتر مهربونی بود حیف هیچوقت نتونستم اسمش درست بگم!رفتم تو.آتی:سلام دکتر ژنگرو(اگه تونستید درستشو بگید یه جایزه پیش من دارید)دکتر:سلام عزیزم بیا بشین کلاغه اومد بهم گفت باز توهله هوله خوردی مریض شدی !آتی:نه آقای دکتر مغازه پیش ما هله هوله نمیفروشه من فقط ازش چندتا لواشک چندتا آلوچه خریدمو خوردم.


4. مامانم گفت برو این لباس اتو کن .گفتم اول بذار این فیلمه تموم شه بعد یهو برق ها رفتن مامانم نفس راحتی کشید و گفت:آخیش حالا دیگه بهونه ای نداری برو اتو کن!!!


5.یکی از فامیلامون میگفت به یه روستای کوچیک رفته بودم تا تدریس کنم.گفت بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:بچه های عزیزامروز.یهو بچه ها میزنن زیر خنده.بهشون گفتم چرا میخندید.یکی از بچه ها بلند شد و گفت:آقا اجازه ما بچه های عزیز آقا نیستیم فقط این پسر که کنار من نشسته پسر عزیز آقاست!!


6.پسر بچه میخوره زمین دستش خونی میشه بابام میخواد دستش بگیره ببینه چی شده پسر بچه میگه به من دست نزن ایست(ایدز)میگیری!!


پ.ن1-آتی گفت بهتون بگم"دلم براتون تنگ شده دوستای نازنینم.
دوستتون دارم خیلی زیاد

نکته۱: ببخشید اگه من نمیتونم بهتون سر بزنم بعدا که آتی اومد این کار رو انجام میده .

نکته۲:ممکن من نتونم به موقع آپ کنم یا زودتر یا دیرتر به هر حال من رو ببخشید.به امید دیدار.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 19:21  توسط doctor ati  | 

آری آغاز دوست داشتن است*گر چه پایان راه ناپیداست


من دگر به پایان نیندیشم*که همین دوست داشتن زیباست


ما معمولا میگیم خوب باش تا خوشبخت شوی و یا اگه بتونیم سالم و موفق باشیم آنوقت خوشبخت میشویم ولی صحیحتر اینه که اینجوری بگیم خوشبخت باش تا بتونی آدم خوبی باشی.خوشبختی اکتسابی نیست خوشبختی استحقاقی نیست.دنبال خوشبختی رفتن خودخواهی نیست.خوشبختی رو باید تمرین کنی.
زندگی کن.پس همین الان پاشو آره من با توام با تویی که وقتی بهت میگن زندگی زیباست لبخند تلخی روی لبات میاد.آره میدونم تلخی داره درد داره ولی شیرینی هم داره.پس پاشو تو باید این مسیر رو بری.مواظب باش تو این راه چاله فراوونه چشماتو باز کن تا اونارو ببینی حالا از روش بپر.چی؟چاهش عمیقه؟خیلی بزرگه؟نترس.نرو عقب.لحظه ای صبر کن.به فکر ساختن یه پل باش تا از روی اون عبور کنی.خب حالا برو .چی؟خسته شدی ولی به هر حال تو تونستی این مرحله رو پشت سر بگذاری پس دیگه به عقب نگاه نکن هر چی بود دیگه گذشته حالا دیگه باید به فکر رفتن بقیه ی راه باشی.نگران نباش توی این راه یکی هست که مواظبت باشه اگه یه وقت پات لغزید و افتادی توی چاه صداش کن دستاتو بیار بالا آره دستاتو میگیره و تو از چاه میای بیرون ولی اینبار دیگه مواظب باش.دستشو محکم بگیر.مطمئن باش هیچ وقت تنهات نمیذاره .
پس برو پیش به سوی خوشبختی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 16:2  توسط doctor ati  | 

ای خدا ای فاتح هر مشکلم / وی همه آرامش جان و دلم بشنو از دل راز یک بی آبرو / ده مجال گفتگویم ، گفتگو

در شب احیا به تو رو کرده ‏ام / خویش را با توبه همسو کرده ‏ام . . .  

سلام 
من دوست آتی جون هستم.اگه یادتون باشه آتی یه پست با عنوان برمیگردم برای شما عزیزان گذاشته بود.آتی یه مدت نمیتونه بیاد نت و این موضوع خیلی براش سخته چون یه مدت از شما دوره.وقتی دیدم آتی ناراحت میشه از دوری دوستان گلش که شما باشین گفتم توی این مدت که نیستش من میام و مطالبی که خود آتی بهم میگه رو برای شما دوستان نازنین میگذارم.من اول وپانزدهم هر ماه یه پست میذارم.به علت مسائل کاری که دارم شاید فقط بتونم و بیام مطالب وبتون بخونم و فرصت نکنم برای تک تک شما نظر بذارم ولی مطمئن باشید نظراتی که توی این وب میذارین همشون رو به آتی میگم .من نمیدونم آتی کی برمیگرده ولی تا اون موقع من درخدمتتونم.آتی خیلی از شما برام تعریف میکنه .خوشحالم که در این مدت کوتاه من میتونم درخدمت شما باشم. 
راستی امشب شب قدر. ليله القدر شبي مهم و سرنوشت سازه.شب نزول رحمت و برکات الهي و تعيين سرنوشت ابدي انسانهاست.توی این شب پر برکت من و دوست خوبم آتی رو فراموش نکنید. 

التماس دعا. 

بگذار تا بمیرم در این شب الهی / ورنه دوباره آرم رو روی روسیاهی

چون رو کنم به توبه، سازم نوا و ندبه / چندان که باز گردم گیرم ره تباهی

چون رو کنم به احیاء، دل زنده گردم اما / دل مرده می‏شوم باز با غمزه گناهی

گرچه به ماه غفران بسته است دست شیطان / بدتر بود ز ابلیس این نفس گاه گاهی

ای کاش تا توانم بر عهد خود بمانم / شرمنده ‏ام ز مهدی وز درگهت الهی

تا در کفت اسیرم قرآن به سر بگیرم / چون بگذرم ز قرآن اُفتم به کوره راهی

من بندگی نکردم با خویش خدعه کردم / ترسم که عاقبت هم اُفتم به قعر چاهی

با اینکه بد سرشتم با توست سرنوشتم / دانم که در به رویم وا می‏کنی به آهی

ای نازنین نگارا تغییر ده قضا را / گر تو نمی ‏پسندی تقدیر کن نگاهی

دل را تو می ‏کشانی بر عرش می ‏کشانی / بال ملک کنی پهن از مهر روسیاهی

دل را بخر چنان حُر تا آیم از میان بُر / بی عجب و بی تکبّر از راه خیمه گاهی

امشب به عشق حیدر ما را ببخش یکسر / جان حسین و زینب بر ما بده پناهی

آخر به بیت زینب بیمار دارم امشب / از ما مگیر او را جان حسن الهی

در این شب جدایی در کوی آشنایی / هستم چنان گدایی در کوی پادشاهی





+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 13:44  توسط doctor ati  | 

توی این روزها عزیز ما رو فراموش نکنید 

برام دعا کنید. 

دوستتون دارم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 17:45  توسط doctor ati 

سلام به همه ی دوستان نازنین و گلم خوبین؟خوش میگذره؟ 
یه روز تو خونه نشسته بودم حوصله ام سر میرفت رفتم سراغ کامپیوتر .دنبال یه اصطلاح پزشکی میگشتم .رفتم تو گوگل.اون اصطلاح رو وارد کردم.نتایج جستجو اومد.میخواستم وارد یکی از اونا بشم که دیدم پایین ترش اسم یه وب نوشته بود حالا چطور اومده بود نمیدونم.فهمیدم وب مال یه پزشکه.شروع کردم به خوندنش.دیدم سوتی هایی که مریضاشون دادن رو مینویسن.خدا رو شکر کردم که اینجا زندگی نمیکنن وشهر دیگه هستن.چون من زیاد سوتی میدم.یعنی اینجا معروفم به سلطان سوتی آتی!!!اینجوری شد که من به فکر درست کردن یه وبلاگ افتادم.(اسم اون وبلاگ رو به دلایل امنیتی ننوشتم شما هم تو نظرات نگین.آخه مادر جان سخت دنبال کسی هستن که ما رو معتاد نت کردن!!!)الان آقای دکتر میگن مگه من به تو گفتم برو وب بزن!!!خب دیگه شما هم نقش داشتین!از شوخی بگذریم من از ایشون واقعا ممنونم چون منو با یه دنیای دیگه آشنا کرد.که میتونستی توش هر کاری کنی داد بزنی!گریه کنی!عصبانی بشی!بخندی!شاید بگین مگه خارج از اینجا نمیتونه آدم این کارها رو بکنه.خب میشه ولی اینجا راحتری.آقای دکتر مطمئنم که بالاخره یه روز تلاشتون نتیجه میده و یه متخصص که تو کارش هم خیلی حرفه ای میشین ان شا الله.واما بعدش من با یه نفر آشنا شدم که بهترین دوستم شد.باران جان.دختری که از نوشته هاش میشد فهمید چقدر مهربونه.خیلی راحت مینویسه.باران جان همش به خودم میگم چی میشد اگه کنارت بودم چون میدونم تو یه دوست واقعی هستی.خیلی دوست داشتم ببینمت.ان شالله به هر چی که میخوای برسی عزیز دلم.واما بعد با دکتر نیلبک آشنا شدم.کسی که حرفاش مثل جواهر برام با ارزشه.آقای دکتر مطمئنم دانیال عزیز و فاطیما جون به داشتن چنین پدری افتخار میکنن کسی که به خاطر آرامش اونا از خیلی چیزهایی که داشت گذشت.ساوای عزیز/ دختر کره ای عزیز /عشق پنهان/ دکتر حمید /تیراژه جونم /دکتر کوچولو/دکتر سامان عزیز/دکتر خانوم نازنینم/آقا عادل/دکتر نسیم جونم/آنی عزیزم/BAD GIRLعزیزم/ستاره ی عزیزم/رها جان/حسنای عزیزم/زهرا جان/یاسمن جونم/شیما جان/آبجی محبوبه نازنینم و همه دوستان گلم که همیشه بهم سر میزنین ازتون ممنونم. 
یه مدت خیلی کوتاه من باید برم ولی میام بهتون سر میزنم.یه خواهشی که دارم ازتون اینه که اسممو از لینک هاتون حذف نکنین چون زود برمیگردم. به قول آقا سامان تا بلاگفا هستش ما هم هستیم.برام دعا کنین. 
دوستتون دارم  


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 18:4  توسط doctor ati  |